به نام او![]()

شيشه ای می شكند... يك نفر می پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر می گويد
...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشی مثل يك كودك شيطان آمد.
شيشه ی پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ی مغرور
شكست، عابری خنده كنان می آمد... تكه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر
دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا!!






دلم گرفته است...
می خواهم بگريم اما اشك به ميهمانی چشمانم نمی آيد ,
تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتی بگريزم
اما پا هايم مرا ياری نميكنند . مانند پرنده ايی در قفس زندانی گشته ام .
از اين همه تكرار خسته شده ام ,
چقدر دلم ميخواهد طعم واقعی زندگی را بچشم ,
چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد
مثل قديم كلمه ی دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم ,
ولی افسوس آن كلمه كه مرا به زندگی اميدوار می كرد
حال به فرا موشی سپرده شد و جايش را تحقير گرفت






یه کاری کن که میتونی
یه خونه شو تو ویرونی
از این بیشتر نپرس از عشق نمیدونم نمیدونی
تو این طنین دلبرده کسی اشکاشو نشمرده
کجا دیدی که تنهایی غماشا با خودش برده
یه کاری کن از این بیشتر نیفتم تو غم آخر
نذار شمع حضور من یه شعله شه تو خاکستر
نگو دوره نگو دیره
نگو این قصه دلگیر
یه عمری رفته از دستم نیایی عشق تو میمیره
پاورقی1:
بهم گفت:هر چی بگی قبول میکنم
حتی اگه بگی بمیر میمیرم
فقط یه امتحان ساده بود...به او گفتم بمیر....
والان سالهاست که در پشیمانی و تنهایی به سر میبرم

پاورقی2:
اگه خواستی عشقتو یه گوشه قایم کنی رو قلب من حساب کن
اگه یه وقت دلت گرفت رو شونه هام حساب کن
اگه دلت یه کمی غصه خواست رو مرگ من حساب کن



پاورقی۳:
سلام به عزیزای خودممممممم![]()
هیچی جز این نمیتونم بگم:خیلی دوستتون دارم دوستای باوفای خودم
شرمنده پست این دفعم خیلی طولانی شد
آخی چند روزی نمیتونم پست جدید برارم واسه همین یکم طولانی شد
امیدوارم خوشتون بیا
منتظرتونم
بای![]()
به نام خدا![]()
دوباره برگشتم با یه عالمه حرف که خیلی وقته
بعضی از شما منتظر شنیدنش هستین
قول داده بودم از خودم واستون بگم اما چون عادت ندارم
خاطرات روزانمو بنویسم فقط واستون خاطرات مهم زندگیمو
البته اونایی که راحتر میتونم بیان کنمو مینویسم
پس گوش کنید:

دوباره رسیدم اول راه.....
دیروز از جمکران اومدم...همتونو دعا کردم
شب قبل از رفتنم!!!!نمیدونم چرا حال عجیبی داشتم؟؟؟؟؟؟
خیلی دوست داشتم با یکی صحبت کنم
دلم گرفته بودم و اگه میشد فریاد میزدم تا خالی بشم
یادم افتاده بود به پارسال که چی بهم گذشت!!!
اما نذاشتم کسی بفهمه حتی مادرم...
(موضوع 2 سال پیشو دوست دارم به یاد شب حادثه و به همون تاریخ بنویسم).....
متاسفانه 2 بار باید تو وبلاگم به خودم تسلیت بگم
شاید این اولین باری باشه که دارم واسه همه میگم
یادآور پارسال شدم که به خاطراتفاق 2 سال پیش چه شبایی را گذروندم.......
ونذاشتم کسی بفهمه...
وبا من چه کردن؟؟؟؟؟؟؟هیچکس حتی حاضر نشد ذره ای کمکم کنه
واسم سخت بود....خیلیم سخت بود....نمیدونم چرا اینجور شده بودم
دلم بدجور هوای امام رضا را کرده بود اون و خدا بود که همه چیزو واسشون گفته بودم....
آخی دیگه کسیو نداشتم که بگم واسش
اما......
به همین جمکرانم قانع بودم .... یاد پارسال که روبه روی حرم وبا بغضی که داشتم
ایستاده بودم دعا میکردم افتادم
همون لحظه بارون بارید و کلی خوشحال شدم چون مطمئن بودم زیر بارون دعا برآورده میشه
احتیاج شدیدی به یه سفر داشتم
حالم بد گرفته بود........یکی از دوستام بهم گفت چند ساله میشناسمت ...
خیلی دختر شاد و شیطونی هستی
گاهی بهت حسادت میکنم که این همه خوشی تو زندگیت داری
و این همه مقاومی که نه اشک میریزی و نه اینکه هیچ چیز نمیتونه اون سختی که تو وجودت دیدمو ازت بگیره
و همیشه مثل کوه واسه همه تکیه گاهی
همون لحظه یاد این شعر افتادم:خنده بر لب میزنم تا کسی نداند چه در دل دارم
با گروه دوستیمون رفتم.....یه گروهی هستیم خیلی شاد و شیطون
جاتون خالی تا توی جمکران پیاده شدیم.....رفتم یه گوشه ای نشستم و واسه امام زمان نامه نوشتم
دوستامم اومدن و نامه نوشتن
یکی از بچه های خیلی شیطون کسی که حتی فکر نمیکردم که بتونم ساکت ببینمش ازم پرسید
چی واسه امام زمان بنویسم
گفتم هرچی که میخوای
شروع به نوشتن کرد و دیدم که آروم آرم داره گریه میکنه
اونجا فهمیدم که من با دوستام که همیشه فقط سعی داریم بخندیم
چقدر غم هایی داریم که یا گمشون کردیم یا سعی کرده بودیم گمشون کنیم
موقع برگشت همه ساکت نشسته بودیم تو ماشین
چه حال سختی بود ...جو سنگینو سرد بود
مخصوصا واسه من که هفته آینده سالگرده فوت یکی از عزیزانمه
کسی که به اندازه پدرم واسم عزیز بود و تنها کسی بود که به اندازه پدر خودم دوستش داشتم
پدر بزرگم .....
میخوام فقط بگم خیلی دلم برات تنگ شده
وقتی از پیشم رفتی اولش گریه نکردم گفتم مگه میشه کسیو
که همیشه تا نمیدیدمش هفته بدی را شروع میکردم حالا باید تا زنده ام نبینمش
اما الان کم کم داره باورم میشه
تموم شد
اون رفت
دیگه هم نمیاد
تسلیت به خودم و عشق پاکم=> مادر مهربونم میگم

ترو خدا قدر کسیو که دوستش دارین بدونید......فرقی نمیکنه کی باشه ....به خود خدا قسم دنیا خیلی پست تر از این هست که بخواین دل کسیوبشکنید یا به دروغ دلشو به دست بیارین
یه روز از دستت میره و میفهمی هیچ کاری نمیشه کرد
حتی اینکه ازش حلالیت بخوای.....چون اون دیگه بر نمیگرده پیشت...نشین مثل من که یه هفته قبل از فوت پدر بزرگم به خودم قول دادم برم پیشش بمونم تا خوب بشه اما دیر رسیدم
خیلی دیر...راه برگشتی نبود واسم....آره وقتی رسیدم به امید دیدنش منو بردن جایی که فقط خاک بود و بهم گفتن اونی که دوستش داری الان زیر این خاک

اینو بخونید:
قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم فرصت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنت سخته برام اگه یه وقت بگی نرو رفتن پر از درده برام
گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم پشت سرم زاری نکن چی کار کنم مسافرم
من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمی شه
گل من خوب می دونی بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی می میرم
متاسفم![]()
![]()

ما آدما هميشه وقتي چيزي يا كسي رو داريم قدرشو نمي دونيم اما
وقتي اونو از دست مي يم تازه مي فهميم كه چي داشتيم
و چقدر نا شكر بوديم
همه زندگي ما تو حسرت مي گذره
حسرت از دست دادن او چيزي كه داشتيم
و نداشتن چيزي كه دلخواه ماست
به خاطر همين هميشه فرصت لذت بردن از
نعمتهايي رو كه خدا بهمون داده از دست مي ديم
هيچ وقت فكر نمي كنيم كه اگه خدا چيزي يا كسي رو از ما ميگيره
شايد مصلحتي تو اين كارش بوده
همه كار ما شده ناشكري و ناسپاسي
خدا ما رو بخشه............؟

پاورقی:
دوستای گلم شرمنده که این همه صحبت کردم....![]()
دوستون دارم![]()
![]()
به نام او![]()

آسمان را همان رنگ آبی میدید...
و زمین را سرسبز...
و طلوع خورشید را قصّه نو میپنداشت...
و به آن میخندید!!!
چند سالی که گذشت٬
شب را با نبود خورشید حس کرد...
و همین بود که یک شب٬ پنجره را بر مهتاب گشود...
و دلش سخت گرفت!!!
چند سال بعد فهمید هوا مسموم است...
خسخس سینه خود را اولین بار شنید...
و دگر هرگز لذّت تنفّس را نچشید!!!
سالها بعد درد را تجربه کرد...
زخم را دید...
از عفونت رنجید...
از طلوع زیبای کودکیها٬ ترسید!!!
سالها در پی آن سال گذشت٬
و زمین میچرخید٬
خورشید هم بر عادت خود ثابت بود!!!
قربانی دگر طاقت تبعید نداشت...
همه ارکان وجودش٬ زخم برداشته بود
لحظههایش بوی تعفّن میداد
از سکوت شب و سرمای هوا میترسید
و به دنبال پناهی این در و آن در میزد...
و قربانی امروز...
منتظر مانده برای برگشت!
و چه دردناک است در صف مرگ منتظر بودن
و لبخندی بر لب٬ از سر ناچاری:
منتظر باید مانْد...
منتظر باید مانْد...

پاورقی۱:
منم اون دسته گلی که پرپرم کردی هزار بار
گل مریمی که روزی منو بو می کردی صدبار
حالا من یه ذره خاکم زیر پای نازنینت
کفشتو پا می کنی که نکنم یه وقت حقیرت

پاورقی۲:
منتظر باید ماند ؟ تا کی؟؟؟

خدا جونم اگه تاحالا برای دیگران زندگی میکردم
الان دیگه واسه تو زندکی میکنم و منتظر خواهم ماند برای تمام شدن این روزها

به امید وصال به او....و بس
به نام سر فصل همهء نامه ها چه آنهایی که نوشته شدند و چه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذ ها سیاه نشوند
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود ...
راهي از رنج و عشق و صبوري
...هر قطره را لياقت دريا نيست.قطره عبور كرد و گذشت، قطره پشت سر گذاشت
.قطره ايستاد و منجمد شد، قطره روان شد و راه افتاد
.قطره از دست داد و به آسمان رفت
...و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت
.خدا قطره را به دريا رساند
.قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما
...اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت
...آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد
.وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت
:حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است
...
آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... !
اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ...
آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... !
اگه نشد ... اون عشق نيست ...
آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... !
اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ...
آدم وقتي عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... !
اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست

پاورقی: ............

نوازشم کن...!!! نترس....؟؟؟
تنهایی واگیر نداره
...آنقدر مرده ام كه هيچ چيز نمي تواند مردنم را ثابت كند

به نام او و بس![]()
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست
واین بود حرف اول و آخر او
و من اکنون فهمیدم که او از اول دروغ میگفت

ازم پرسید:تو مال منی؟
گفتم آره مال خودخودتم هر کاری دلت میخواد با دلم بکن
گفت:هرکاری؟
گفتم آره
تنهام گذاشتو رفت

پاورقی۱:
نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند
نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد
روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب آِِور بود
اما روزها خواهند گذشت
و تو آری تو
آنچه را به من بخشیدی
ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت
اسم تو صورت تو و یاد تو
تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را
تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم
راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده ؟؟

پاورقی۲:
همیشه میگفتم اگه حداکثر آدمها بی وفا و بد باشند حداقل انسانهای خوب و با انصاف هم هست..
الانم مطمئنم هست نمونه این انسانها دوستای با وفا و مهربونم که میان به کلبه کوچکم و بهم سر مییزنن....
حتی ممکن با طولانی ترین فاصله از من باشن اما معرفتشون به اندازه همین فاصله ها و حتی بیشتر هست
اما توی دنیای غیر از وبلاگ و آدمهایی که بیشتر باهاشون بودم و حتی اونهایی که مدعی بودن این وفا و دوستی را ندیدم...
شاید قسمت و سرنوشت من این طور هست که از همه نارو بخورمو هیچ وقت این راستی و محبتو نبینم
مساله ای نیست من خودم خدایی دارم...راضیم به رضای اون...
حتی اگه هیچکسم نداشته باشم همین که خدا هست برام کافیه
و باز هم با تمام تنهاییم میگم به نام او و بس![]()

به نام خدا![]()
کاش اشکهایم با قطرات بارون مخلوط نمیشد
تا سهم من از بی کسی مشخص میشد .
یادته روزی که تو رفتی ؟؟ من بغضهایم را به حساب نامردی زمونه گذاشتم ...یادته وقتی رفتی چند روز به قول برگشتم پیش تو نمونده بود؟؟؟
اما چی شد زمونه نخواست... هنوز یاد روزهای تلخ جدایی مرا آزار میده .
نمیدونم تو چرا رفتی ولی اونی که موند منم و یه مشت خاطره من موندم و یه بال شکسته ... با زبانی که تو را به یاد می یاره .زخم عمیق بی کسی در من تمومی نداره ...
همه برام دروغگو شدن کسی نیست به فریادم برسه .همه اذیتم میکنن!همه تنهام میذارن!همه الکی قول میدن! تا حالا شده بشینی زار زار گریه کنی اشک بریزی ؟؟؟ !
نه تا حالا غریب و بی کس شدی ؟؟؟ نه غریبی که من دارم ...
تا حالا شده دور برت شلوغ باشه ولی احساس کنی هیچ کسو نداری ؟؟؟
نمیدونم ... پاهایم توان راه رفتن ندارن ...
دستهایم میلرزه ...
تا حالاشده اشکاتو مخفی کنی بعدش بری کنجی کز کنی و آهسته آهسته گریه کنی انقدر گریه کنی که فکر کنی الان خفه میشی؟؟؟؟نه تو ندیدی اگه دیده بودی!!!!
دیگه منتظر کسی نیستم بیاد هر که بیاد باید خودش بمونه ... دیگه من نمیخوام کسی برام دل بسوزونه ...دیگه خسته شدم تا اون روز میاد همه میان میگن تسلیت میگیم....
همه میگن متاسفیم...همه میگن خودت دعا کردی که خدا هرچه میخوادو انجام بده....چی بگم ؟؟؟
بگم خدا جون خسته شدم منو ببر؟
با چه رویی برم پیش خدا؟؟؟؟برم بگم خدا چه کردم؟؟؟؟بگم خدا امانتی که بهم دادی ....
پیش اونم جایی ندارم....
تو با بهار آمدی و با بهار رفتی ... تابستون و... آمد ولی تو رفتی . اونی که آمد باید تا پاییز خزون عمر من بمونه ... از خدا میخوام که دیگه هیچکسو بهم ندههاگه کسیم میده کسی باشه که دیگه تنهام نذاره وکاری نکنه که مورد خنده دیگران باشم ....
وقتی که گریم میگیره
دلم میگه مبارکه
قدر اشکاتو بدون
هنوز چشات بی کلکه
وقتی که گریم میگیره
یه آسمون بارونیم
اما به کی بگم خدا ؟؟؟
من تو دلم زندونیم !!!
سرمو بالا میگیرم
کسی جوابمو نمیده
خیلی شباست یه رهگذر
به گریه هام نخندیده
چه روز و روزگاریه ؟؟؟
من و یه دنیا بی کسی !!!
شدم یه مشت خاطره
یه کوره دلواپسی
میخوام تلافی نکنم
حرمت دل رو میشکنم
دارن به جرم سادگی
چوب حراجم میزنند
توی این ولایت غریب
دل مرده ها عزیزترند
قحطی عشق عاشقاست
قلبای سنگی میخرند

پاورقی:آفرینش من
وقتی خدای آسمونها بنده هاشو می آفريد با قلم بلور مهر و محبت با جوهر طلايي رنگ مي نوشت
روی پيشونيها قصه خوب سرنوشت . وقتی نوبتم رسيد
خدای آسمونها ديد بلور نوك قلم شكست .
كفتر نوك طلا از مرغ غم يه پر گرفت نوشت روي پيشونی من قصه تلخ سرنوشت

خیلی خسته ام خدا جونمممم.....خیلی ....خیلی میترسم![]()
به نام آفریننده بهار![]()



سال 7030 ميترايي آريايي، 3746 زرتشتي،
2567 شاهنشاهي و 1387 خورشيدي.
اگرچه پيامبر 1387سال پيش هجرت کردند
ولي سرزمين آريايي من 5645 سال پيش از آن نوروز را جشن مي گرفت
2361 سال پيش از آن مردمان اين ديار،
خداي را ستايش مي کردند و کوروش 1182 سال پيش از آن دوستي را در جهان گسترانيد.
پيشينه سرزمين من بسي بيشتر از1387 سال
مي باشد. بر سرزمين خود بباليد

سلام به همه ی مهربونای خودم!
خوبین که؟خداراشکرررررررر
گلای قشنگم سال جدید داره میاد...گرد و غبارای دلتونا که تکوندین؟
نازنینای خودم سال ۸۶ داره تموم میشه از یه جهت سال خیلی خوبی برام بود
اونم به خاطر اینکه دوستای خیلی گلی پیدا کردم که هیچ وقت تنهام نذاشتین
یه دنیا ممنون از همتون
تنها آرزوم اینه که به آرزوهای قشنگتون برسید
و منو نه تنها توی سال ۸۷ بلکه در سالهای آینده اگه عمری باقی بود برام تنهام نذارین
امیدوارم این ایام عید...
این رسم زیبای اهوراییمان...
این رسم کهن همانگونه که کوروش کبیر
برایمان نگه داشت زنده داریم به یاد آن بزرگان آریاییمان
سر سفره هفت سین منون از دعا فراموش نکنیدا
منتظرم که بیایید عید دیدنیم![]()






پاورقی:
دوستای گلم:سال خیلی خوبی را براتون آرزو میکنم...
امیدوارم سال 87 جبران بدی های سال 86 بکنه
مواظب خودتونم باشید![]()
![]()
دوسستون دارم بی نهایت![]()
![]()

به نام آن زنده که هرگز نمیرد![]()

سلام کسی که تو دلم درخشید
من دیگه دوستت ندارم ببخشید
بهتره که نپرسی علتش را
چونکه خودت ندادی فرصتش را
بهتره این نامه آخر باشه
فکر کنم این واسه ما بهتر باشه
من واسه اون کسی که دوست ندارم
نمیتونم شاخه گل بیارم
بین تو و اون روزا گلی فرق
تو آسمونت پر رعد برق
نه مهربونی نه واسم میخندی
هر دری رو من میزنم میبندی
کو اون همه شعرای عاشقونه
کی بود بهم میگفت سلام بهونه
نه...نه... صحبت از سلام و بهونه ای نیست
پرنده اینجاست ولی دونه ای نیست
خواستی فقط صاحب یه قفس شی
بریو با دیگری هم نفس شی
خواستی بگی میشه تو دام بیفتم
بعدش بگی دیدی بهت نگفتم
از چشم من افتادی نازنینم
دوست ندارم دیگه تورو ببینم
اون کسی که دم میزد از حسادت
اگه بمیرم نمیاد عیادت
منم میخوام اتمام حجت کنم
خیال هر دومونو راحت کنم
اگه دلت همین حالا بشکنه
بهتر از آوارگی های منه
من کسیو میخوام که عاشق باشه
اول و آخرش شقایق باشه
من کسیو میخوام که نیست مثل تو
پشیمونم دوست ندارم برو
پشیمونی گرچه نداره سودی
خوب شد که فهمیدم بدی به زودی
جواب بدی ندی دیگه تمومه
نمیدونم جواب واسه کدومه
نامه هامو از بس جواب ندادی
جواب بدی شاید بشه زیادی
شاخه نباتم که بشه واسطه
دل نمیدم دیگه به این رابطه
اما یادت باشه که این آدما کم نبودن پیشم ولیکن شما
نیستید مثل اون روزای طلایی
کی گفته سه تا بخش داره جدایی؟
جدایی هر غمش هزارتا بخشه...
دل میسوزونه مثل آذرخش
من هرچی دوست دارم تموم بشه نامه
دلم میادبازم میده ادامه
دیگه تمومه اون همه غم رنج
وقت قرارو شوق ساعت پنج
برو... برو پیش هر کسی دوست داری
حق نداری دیگه اسم منو بیاری
بخوای نخوای زود برو به سلامت
خدا کنه بین ماها قضاوت
يادته يه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گريه كنی برو زير بارون كه نكنه
نامردی اشكاتو ببينه و بهت بخنده
...گفتم اگه بارون نيومد چی ؟
گفتی اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون گريش می گيره
...گفتم: به خواهش دارم وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار
گفتی: به چشم
حالا امروز من دارم گريه می كنم اما آسمون نمی باره
...تو هم اون دور دورا ايستادی و داری بهم ميخنديدی

پاورقی:
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب
.خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب ،
خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب
چه شب خوبی است امشب
!همه ی دنیا به خواب رفته است و من ،
تنها بیدار مانده ام
.نمی دانم چه کاری دارم
..."دکتر شریعتی"

به نام ابتدا و انتهای تنهایی![]()
با قلم بلور مهر و محبت با جوهر طلايی رنگ می نوشت
روی پيشونيها قصه خوب سرنوشت وقتی نوبتم رسيد
خدای آسمونها ديد بلور نوك قلم شكست .
كفتر نوك طلا از مرغ غم يه پر گرفت نوشت
روی پيشونی من قصه تلخ سرنوشت

دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برایم می سوخت و
مهربانی اش را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است که تا شمالی ترین شمال ودر جنوبی ترین جنوب
همیشه و همه جا که بود
با من بود و پیوسته نیز بی من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی که هیچ گاه معنای خیانت را برای نگذاشت تجربه شود
کسی که برایم نهایت خوبیها را نثار کرد
همانی که برایم بود و بود و بود
اما....
افسوس که حسادت دنیا نگذاشت مسیر زیبای با هم بودنمان ادامه یابد
او رفت.....او از این دیار از این دنیا رفت رفت رفت

پاورقی:
اگه ديدی بغض کردی ولي دليل گريه کردن پيدا نمي کنی..
اگه دنبال جايی مي گشتی که داد بزنی
بدون دل خدا برات تنگ شده می خواد صداش کنی

به نام خدا![]()
این داستان واقعی از زندگی یکی از دوستان هست...
می خواست که همه بخونن![]()
دوستش داشتم ولی هیچوقت نخواست اینو بفهمه ... هیچوقت...
همیشه میگفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟...
ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ...
یه بار اومد بهم گفت: دوستم داری؟؟!
به چشماش زل زدم شاید از نگام بفهمه ولی اون سرش رو پایین انداخت و گفت: می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی ...
اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم...
خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟
مگه اون تمام زندگیم نبود؟... این غرور لعنتی چی بود ؟ من باید غرورمو زیر پام میذاشتم...باید بهش میگفتم...
چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد... یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم حرف بزنم ... نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ...
بعد از چند دقیقه گفتم: من...من... دوستت دارم... به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره...
راحت شدم احساس سبکی میکردم خوشحال بودم که برای اولین بار تونستم حرف دلم رو بهش بزنم...
ولی افسوس...
چشمم رو که باز کردم اون نبود...
اون رفته بود واسه همیشه... قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم...

پاورقی:
وقتی بهم گفتی به اندازه تمام برگهای درخت سیب حیاط
دوستت دارم انقدر خوشحال شدم
که یادم رفت زمستونه

راستی شهادت امام رضا(ع) اول به خود و بعد به عاشقان این امام تسلیت میگم
انشاالله هرکی دلش هوای حرم کرده طلبیده بشه...من که بد جور دلم هوا کرده![]()
![]()



